جالبه!نه؟

نمیدونم چی باید بگم!
تو این چند وقتی که نبودم اتفاقهای زیادی افتاده!
یکی این اتفاقها مربوط به بهترین کسم میشه .کسی که ۵ سال باهاش زندگی کردم و به خاطرش هزاران بار خودمو به خطر انداختم با هزارتا نامردو نارفیقو دشمناش جنگیدم.کسی که به خاطرش با خانواده ی خودمم درگیر میشدم.کسی که با خندش قهقه میزدمو با گریه ش زار میزدم.کسی که تنها امیدم تو زندگی بودو به خاطرش از همه چی گذشتم از جمله آلمان رفتنم!کسی که تا آخر عمرم با تمام وجودم دوسش دارم! ولی بد کرد!نه تنها به من بلکه بیشتر به خودش بد کرد!
همه چیمو زیر پاش له کرد!آبرومو پیش خانوادش مخصوصا" مامانش،اعتمادمو،تعصبمو،
غرورمو پیش نامردی به اسم علی،زندگیمو.....
خوب جواب کارامو داد!خیلی خیلی خوب!
مهم نیست!بگذریم!بریم سر اصل مطلب
به یه نتیجه ای رسیدم!اونم اینکه من اصلا" به هیچ وجه موعظو دوست نداشتم!تازه میفهمم دوست داشتن یعنی چی!!
به پیروی از امید تازه ام میرم!
دارم ازین وبلاگ میرم!از خاطرات اینجا حالم بهم میخوره!
هر بدی و خوبی ای ازم دیدید تورو خدا حلالم کنید و برام دعا کنید.
یا حق

خسته و زخمی زدست آدمکهای بدم
پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم!!!
ظهر...
مادر:بعد عید میرم یه جا که کسی پیدام نکنه!
مادر بزرگ:وا!!خدا مرگم بده!بچه ها چی؟؟؟
مادر:اونا دیگه بزرگ شدن!
مادر بزرگ:مهتابو که میگیم شوهر کرده هیچ!بیتا چی؟؟؟؟
مادر:فوقش مجبور میشم با خودم ببرمش دیگه!به من چه؟بچه که نیست!بالاخره خودش یه غلطی می کنه دیگه!!!!!!
مادر بزرگ:یعنی چی؟تو چی میخوای؟پول که داره!معتاد نیست!دست بزنم که نداره!هرچی بخوای داری!براچی الکی بچه هارو آواره می کنی؟؟
مادر:آره همه چی داره ولی تو زندگیمون محبت نیست!دیگه حوصله ی کم محلی کردن به اون و کم محلی دیدن ندارم!
مادربزرگ:چی بگم والا!
مادر:هیچی!کار دارم من میرم خداحافظ!
بوق بوق بوق!تلفن قطع میشه!
شب...
مادر:خسته شدم!
نمی خوام ادامه بدم!
تمومش کن!
پدر:ما که بهم کاری نداریم!
تو سوی خودتی من سوی خودم!
مادر:نمی خوام اینجوری باشه!
پدر:باشه!بعد عید خونه رو میفروشیم!نصف نصف!بعد هم طلاق!!!
مادر:عالیه!!!!!
مهتاب با محسن سر خونه زندگیشونن!
مامان پی عشق و حال تو مشهد با خواهر زاده هاش!
بابا خونه ی مادرش و ازون نگهداری میکنه و با پرستار مادر بزرگم حال می کنه!
بیتا!
من!
اصلا" مهم نیست!
پایان راه نزدیکه!!!!
برام دعا کنید!!!!!!!
سقای حسین سیدوسالار نیامد
علم دار نیامد......
غوطه ور در سیل اشک من ،پاره پاره شده مشک من
قطره قطره آبرو ریزد که صدایی زلبم خیزد
جان اخا نباشد بر این لبم جوابی،زمشک خالی من نمانده قطرا آبی
سقای کودکانم بر لب رسیده جانم
از رخت رو می گریزم من،پیش پایت بر نخیزم من،زین خجالت جان من سوزد
سرور من دست من بوسد
جا دارد از خجالت سقا اگر بمیرد،ز دست خالی من حسین بوسه گیرد
آبروی آب می ریزد...
اگر که تشنه کامم از باده ی تو مستم،چه غم اگر جدا شد از عشق تو دو دستم
این صدا با عطر و بوی یاس،جان مادر پسرم عباس
وای بر من من نمی بینم،کمکم کن تا که بنشینم
بیا مرا کمک کن ای آشنا به دردم،که دور مادر تو پروانه سان بگردم
سوی خیمه گر که برگردم،از خجالت آب می گردم
تورها کن پیکر من را،در کنار مادرم زهرا
از القمه می آید بوی غمو جدایی
سقا به خون نشسته ام البنی کجایی؟؟؟
حریم با صفاتو،بهشت یا ابوالفضل
خدا بر روی قلبم نوشته یا ابوالفضل

عمو عباس
بی تو هر لحظه دل می لرزه
عمو عباس
بی تو دستام جونی نداره،از دوچشمام پولکهای گریه می باره
عمو عباس
علمت کو عموی خوبم؟؟
عمو عباس
تو نرو تا که پا نکوبم
عمو عباس
زانو هامو بقل می گیرم
عمو عباس
بیا تا من برات بمیرم
کربلا دلم برات پر میزنه....
حسین جان،حسین جان
قبر شش گوشتو در بر بگیرم....

حالم بده!
بد تر از همیشه!
نمی خواستم بگم!میخواستم مثل همیشه سکوت کنم!حتی برای وبلاگ!
جایی که همیشه توش سکوتمو میشکوندم!تنها جایی که از دلم خبر داره!خیلی کوچیکه یه صفحه بیشتر نیست ولی می تونه همه ی حرفایی که تو دلم سنگینی کنه رو تو خودش جا بده!جالب نیست؟؟
ولی چندوقته حتی دستهام هم با تایپ کردنشون یاریم نمی کنن که حرفمو بزنم!سکوت کردم!مثل همیشه!
زندگی، رنج، سکوت
میخوام یه بار دیگه بازم سکوتو بشکونم!حداقل اینجا!ازین بابت واقعا"شرمنده که امکان داره با خوندن نوشتم حس خوبی نداشته باشین !شرمنده!ولی من میخوام با خدام حرف بزنم!بازم شرمنده!
سلام
سلام به تو که تنها کسمی از بچگی تا حالا!سلام به تو که من جز تو هیچی ندارم!به نام تو که فقط با اسم تو آروم میشه این دل تیکه تیکه و روحو جسم خستم!سلام خدایی که مهربونیتو هزار بار نشونم دادی!
میخوام بگم خدمتتون که دیگه خستم!خیلی خسته!
هیچی نمی خوام!
نمی خوام کاری کنی مامانو بابام یهو عوض شنو دیگه عذابم ندن!
نمی خوام کاری کنی کسی اذیتم نکنه!
نمیخوام کسیو سر رام بذاری که بتونم بهش اعتماد کنمو...!
نمیخوام بهم صبر بدی تا بزرگ شمو بچه دار شمو سعی کنم بچم این کمبودایی که من دارمو نداشته باشه!
نمی خوام بهم دیدی بدی که فقط بتونم خوبیهای دنیا رو ببینمو از بدیهاو عذابهایی که میکشم چشم پوشی کنمو اصلا"نبینمشون!
نمی خوام کاری کنی مغزم کار نکنه برم دیونه خونه و نفهمم دورو برم چی میگذره!
نمی خوام همه چیو درست کنی و ازین به بعد خوشبخت ترین آدم دنیا باشم!
ازت هیچی نمی خوام خدا!
فقط میخوام خلاصم کنی!
خودت می دونی که تو این دنیایی که به زور منو فرستادی غریبم!
می دونی مامانو بابایی که از بچگی به عنوان مامانو بابام قبولشم اینجا نیستن!میدونم لیاقت ندارم ولی بذار یه بار فقط یک لحظه محکم بقلشون کنمو گریه کنم!فقط یک بار!خواهش میکنم!اونا بهم خیلی لطف دارن و هیچ وقت تنهام نذاشتن!شبای قدرو شب شهادت حضرت فاطمه واقعا"این احساسو میکنم که کنارمن ولی میخوام یه بار آغوش پدرو مادرمو حس کنم....
خدایا من اینجا تنهام!خیلی غریبم!خسته شدم بس که از دست آدما عذاب کشیدم!خسته شدم بس که دیدم آدما چقدر نامهربونن و به همدیگه ظلم میکنن!نمی خوام ببینم هم سنو سالام زندگیشونو نابود می کننو اسمشو میذارن تفریح!نمی خوام بیشتر از این به سنگ بودن دل آدما پی ببرم!
خدایا نمیخوام تو این جهنم باشم
مگه من چی کار کردم که باید اینجور تقاص پس بدم؟؟؟لااقل بهم بگو!اینجوری میگم حقمه!باید بکشم!
خدا جون میخوای عذابم بدی بده ولی ازت خواهش میکنم زود تمومش کن!!خدایا میترسم!دست خودم نیست!نمیخوام رو حرف پدرم علی(ع)حرف بزنم!نمی خوام به حرفش گوش ندم!تورو به کتابت قصم میدم نذار به اونجا برسم!!!ازت خواهش می کنم!خداجونم من که جز تو کسیو ندارم تو دیگه بهم پشت نکن!خداجونم تو خیلی بزرگیو من یه بنده ی کوچیک!کرمی کنو یه نیم نگاه هم به من حقیر بنداز!خواهش میکنم.....